مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
157
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سوار شد كه او مرا مياندازد . ابن قرناص گفت : ناچار بايد سوار شوى . آنگاه خليفه پيش رفته ، واژگونه سوار شد و دم او را بر دست گرفته ، بانگ بر وى زد . در حال ، استر برميد و او را بر زمين انداخت . حاضران بر او بخنديدند . خليفه برخاسته ، گفت : من با شما نگفتم كه من خر بزرگ نتوانم سوار شد ؟ پس ابن قرناص ، خليفه را در بازار گذاشته ، خود بنزد خليفه هرون الرشيد رفت و او را از كار كنيزك آگاه كرد . پس از آن بازگشته ، قوت القلوب را بخانهء خويش برد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابن قرناص ، قوت القلوب را بخانهء خويش برد . چون خليفه بخانهء خود بازآمد ، مردمان كوى را ديد كه در سر محلت جمع آمدهاند و با يكديگر مىگويند كه : خليفهء صياد امروز گريخته است . يكى پرسيد : آيا كنيزك از كجا آورده بود ؟ يكى از ايشان گفت : اين ديوانه ، كنيزك را در ميان راه ، مست يافته و او را برداشته ، بخانهء خويش آورده است و از اينكه گناه خود